چیزی نمونده....
93-12-5 بامداد سه شنبه
امیرعطا جونم تا همین حالا 2سال و 11 ماه و 10 روز سنشه 
عزیزک مامان ..گل پسرم.. نازکم... روز شمار تولدت شزوع شده .. و برام مثل 1 خواب می مونه این همه بزرگ شدنت!! چقدر از پارسال تا الان تغییر کردی امیر عطای من.. مرد کوچولوی خونمون که گاهی برای مرد شدن عجول میشی و کاهی اداهای نی نی کوچولو هارو در میاری شیرین عسلم.
این روزها همش حرف تولدتو میزنی.. چند باری این آخری ها فیلم تولد سال قبلتو دیدی و حالا میگی تولدم بشه.. بادکنک بزنیم.. خانوما بیان.. هرچی ازت می پرسم کادو چی می خوای... میگی بادکنک بزنیم.. زیاد..همه جا.
الهی فدای این پسر گلم که نمی خواد مامانیشو تو خرج بندازه
هنوز خونه تکونی هم نکردم.. امسال تنبل شدم... تازه امروز لحاف ملافه ها و روبالشی ها و .. رو شستم... کلیدشو زدم دیگه.. البته خیلی هم کلی کار نمی کنم... این سرمایی هم که افتاده..مثل چله می مونه هوای این روزامون... نمیدونم.. هنوز نمیدونم تولدتو شاید امسال خصوصی بگیریم.. فعلا که کلی کار داریم و هیچ به هیچ. خونه باباجونی هم مونده هنوز. فقط فرشا رفتن قالیشویی... نمیدونم سالگرد آنا جونی هم میشه یا نه!! همه دم عیدی کار می کنن با ماماناشون.. یا میرن کمکش.. ما هم کار می کنیم خونه تمیز می کنیم برای یادبودش.. یادبود عزیز ترین کسمون.. که تو این مواقع و مراسم بدجوری جای خالیش حس میشه..
خرید های عیدتو گل پسری با بابایی کردیم... ایشالله میذارمشون به زودی.. دلم میخواد تک تک لحظه هاتو با عکس و سند اینجا برات ثبت کنم ...کاش میشد
عزیزکم الهی که همیشه تنت سالم...لبت خندون.. جیبت پر پول.. دنیا به کامت و خدای مهربون همواره یارت. 



چیزی نمونده.... 

